در سکوت و آرامش تو
در نگاه ابریشمین تو
ساقه های شالی را یکی یکی می شمارم
من باد های خز ر را در فصل پائیز
زمزمه کردم
در تو دریا پر از شکوفه های رنگین است
وما هیان در جویباران تالاب های تو
عطر آقاقی را به خاطر دارند
مهتاب من بیا بیا
که گلهای این سرزمین
عاشق ترین زند ه گان بودند
بگذار لمست کنم
واز تراوش باد بر خزر برایت قصه بگویم
من از پیران شا هنامه می آیم
هر بار گلوی این دشت را سیاهی فشرده است
واین جنگل در زمستان شکوفه داده است
و گل های این سرزمین
در سخره های یخ گل داده اند
وبر شا خ ور زا های این سرزمین همیشه
دعای ستایش تو بود .
دختران این دشت زیبا ترین زنده گان بودند
که دیو را در پنجه های خود
مغرورانه فشردند وار عطر آقاقی تنشان
غروب دل انگیز خورشید
طلو ع می کرد
دیشب بر مزار دختر این سر زمین بودم
مر ا به بهاری بر سفره ء خود مهمان کرد
واز چکا وکهای جوان
که دیو سیاه بر چهره اش و
دشنه بر قلبش فرو کرده بود
اشکهای آزادی را
به باد های خزر مهمان می کرد
گل بته های این سر زمین
در کار خانه و شالی
در میان هندوانه های میدان محسنی
در همه جای این سر زمین؛ جهانی
بدون مرز
در ذره ذره اشکهای مادران
که جغد پیر حقیر و کسالت
بر بام این کویر خشک سایه انداخته است
شکوفه می دهند
وبه بهاران اقاقی مهمان می کنند
اشکم رازیست که هر روز
بودنم را به تو تقدیم می کند
هر روز بر مردمان این سرزمین
که در چنگال پیر سیاه
شب از جگر نعره می زند فر یاد
سرود و چکامه باید خواند
شهر از از دحام شقایق ها
وقمری های جوان
موج می زند
وفریاد های خسته ء زندانها
ودالانهای کوره پز خانه ها
وزیر دارهای قالی که با اشک زیبا ترین گلها
آغشته است
دار های اعدام بر پاست
چه غم انگیز است این سر زمین من !
چه پریشان است گیسوان مادرم
ودختران عروسی که به عزای گلها نشسته اند
شهر چراغانیست
ده چراغانیست
ومساجد
که سفره پهن کرده اند
تا چکا وکی را بر سفرهء خود مهمان کنند
وشهر پر از کلاغ های سیاه
که آیات قر آن زمزمه می کنند
وگوش قمری های جوان را
به سر نیزه و
صلابه می کشند وورد می خوانند .
کوه آهن مردا
در سفره کدامین سر زمین
سفره گسترده ای ؟
بیا بیا که زمان
به سلاخی کشیده می شود
ودر یا از ازدحام ما هیان سیاه کوچک
موج می زند.
من پری در یا ها را دیده ام
من موج شکستن این هیولای وحشی
که از هزاره ها به بیرون پر تاب شده است
که زمان را سلاخی می کند
ومغز گل بته های این سرزمین
را به تاراج می برد
با گوشهایم شنیده ام
موج سر ماست این روز
طراوت خورشید و ماه بر آسمان این سرزمین
چه حسودانه می نگرد!
وزمین در بستری از خاشاک
گم شده است
وما ه بر سیارهء دیگری دوران می کند.
شبا هنگام
که بر شا خ شبدر ها ولاله های این
سرزمین که به قبرستانی هما نندست
وزمین را در جولان گاه اسارت و تبعیید
مدفون کرده است
شکوفه می زند
هر دم این سیا هی را
بیا بیا که زمستان است
زمین دل مرده از تاریکی
هوا هم پریشان است زمین
می غرد از زندان
در خیمه گاه این سیا هی
بیا بان است
شب به بیراهه می زند
وسحر به چنگال این دیو
اسیرو سر گردانست .
بیست هفتم نوامبر دوهزارو هشت
علی یحیی پور سل تی تی
در نگاه ابریشمین تو
ساقه های شالی را یکی یکی می شمارم
من باد های خز ر را در فصل پائیز
زمزمه کردم
در تو دریا پر از شکوفه های رنگین است
وما هیان در جویباران تالاب های تو
عطر آقاقی را به خاطر دارند
مهتاب من بیا بیا
که گلهای این سرزمین
عاشق ترین زند ه گان بودند
بگذار لمست کنم
واز تراوش باد بر خزر برایت قصه بگویم
من از پیران شا هنامه می آیم
هر بار گلوی این دشت را سیاهی فشرده است
واین جنگل در زمستان شکوفه داده است
و گل های این سرزمین
در سخره های یخ گل داده اند
وبر شا خ ور زا های این سرزمین همیشه
دعای ستایش تو بود .
دختران این دشت زیبا ترین زنده گان بودند
که دیو را در پنجه های خود
مغرورانه فشردند وار عطر آقاقی تنشان
غروب دل انگیز خورشید
طلو ع می کرد
دیشب بر مزار دختر این سر زمین بودم
مر ا به بهاری بر سفره ء خود مهمان کرد
واز چکا وکهای جوان
که دیو سیاه بر چهره اش و
دشنه بر قلبش فرو کرده بود
اشکهای آزادی را
به باد های خزر مهمان می کرد
گل بته های این سر زمین
در کار خانه و شالی
در میان هندوانه های میدان محسنی
در همه جای این سر زمین؛ جهانی
بدون مرز
در ذره ذره اشکهای مادران
که جغد پیر حقیر و کسالت
بر بام این کویر خشک سایه انداخته است
شکوفه می دهند
وبه بهاران اقاقی مهمان می کنند
اشکم رازیست که هر روز
بودنم را به تو تقدیم می کند
هر روز بر مردمان این سرزمین
که در چنگال پیر سیاه
شب از جگر نعره می زند فر یاد
سرود و چکامه باید خواند
شهر از از دحام شقایق ها
وقمری های جوان
موج می زند
وفریاد های خسته ء زندانها
ودالانهای کوره پز خانه ها
وزیر دارهای قالی که با اشک زیبا ترین گلها
آغشته است
دار های اعدام بر پاست
چه غم انگیز است این سر زمین من !
چه پریشان است گیسوان مادرم
ودختران عروسی که به عزای گلها نشسته اند
شهر چراغانیست
ده چراغانیست
ومساجد
که سفره پهن کرده اند
تا چکا وکی را بر سفرهء خود مهمان کنند
وشهر پر از کلاغ های سیاه
که آیات قر آن زمزمه می کنند
وگوش قمری های جوان را
به سر نیزه و
صلابه می کشند وورد می خوانند .
کوه آهن مردا
در سفره کدامین سر زمین
سفره گسترده ای ؟
بیا بیا که زمان
به سلاخی کشیده می شود
ودر یا از ازدحام ما هیان سیاه کوچک
موج می زند.
من پری در یا ها را دیده ام
من موج شکستن این هیولای وحشی
که از هزاره ها به بیرون پر تاب شده است
که زمان را سلاخی می کند
ومغز گل بته های این سرزمین
را به تاراج می برد
با گوشهایم شنیده ام
موج سر ماست این روز
طراوت خورشید و ماه بر آسمان این سرزمین
چه حسودانه می نگرد!
وزمین در بستری از خاشاک
گم شده است
وما ه بر سیارهء دیگری دوران می کند.
شبا هنگام
که بر شا خ شبدر ها ولاله های این
سرزمین که به قبرستانی هما نندست
وزمین را در جولان گاه اسارت و تبعیید
مدفون کرده است
شکوفه می زند
هر دم این سیا هی را
بیا بیا که زمستان است
زمین دل مرده از تاریکی
هوا هم پریشان است زمین
می غرد از زندان
در خیمه گاه این سیا هی
بیا بان است
شب به بیراهه می زند
وسحر به چنگال این دیو
اسیرو سر گردانست .
بیست هفتم نوامبر دوهزارو هشت
علی یحیی پور سل تی تی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر