۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

پری سا مزینانی: سرنگونى بورژوازى ! ديكتاتورى طبقه كارگر !

با دوستی ناسیونالیست مشغول بحث بودم که تعلق خاطر فراوون داره به نهضت آزادی - در این باره چیزی نمی گم - کمی که از صحبتمون گذشت ٬ بی مقدمه گفت : اصلن همه ی شما زورگویید ! مستبدید و ... از اعدام ٬ سیبری و تبعید گفت و وقتی احساس کرد می خوام چیزی در جوابش بگم ٬ گفت : ناراحت شدی ؟ خوب ! اعدامم کن ! تبعیدم کن ... خندیدم و گفتم : نه عزیز ! شما مشکلی برای آرمان ِ سرخ و برای سوسیالیسم ایجاد نمی کنید ! بربریت که ترس نداره . به زودی در ادامه ی مبارزه اثری از آثارش نمی مونه . در ادامه ی حرف ٬ این دوست ِ عزیز کمی هم درباره ی تکفیر سلطه از هر نوعش سخن گفت و از اینکه دیکتاتوری پرولتاریا خیلی خطرناکه و ... هر چه گفتم به خرجش نرفت که استنباطش درست نیست و قبول نکرد که این دو معنای جداست ... هرچند ٬ بهتره بگم نخواست قبول کنه ! به هر حال ٬ کسی که خوابیده رو می شه بیدار کرد ٬ اما کسی که خودش رو به خواب زده ! نه ! در نهایت ٬ این بحث برای ایشون نتیجه ای نداشت اما باعث شد چند خطی در باره ی دیکتاتوری پرولتاریا و حاکمیت طبقه ی کارگر از زبان ِ سربلند اینجا بیارم . هرچند پیش از این هم ٬ رفقای زیادی در این باره قلم زده اند و باز هم خواهند نوشت ... من هم به سهم خودم از مطلبی که خوندم و استفاده کردم می نویسم . پس !پیش از هر چیز " زنده باد سوسیالیسم ! "
کارل مارکس برای اولین بار ترکیب دو واژه ی دیکتاتوری و پرولتاریا را در مقالاتی که مبارزه ی طبقاتی در فرانسه نام گرفت ٬ آورد . لازم به ذکر است که کلمه ی دیکتاتوری در آن زمان مفهومی همچون استبداد نداشت . دیکتاتورا نهاد مهمی در رم باستان بود که سال ها پا بر جا بود و در شرایط اضطراری ٬ اعمال قدرت می کرد و از خطرات احتمالی در جهت براندازی جمهوری رم باستان جلوگیری می کرد . به طور مشخص ٬ دیکتاتورا برای مقابله با آنچه امروز دیکتاتوری است ٬ بنیان گذاشته شده بود . پس مفهوم دیکتاتوری که بیانگر نظر مارکس بود ٬ به مفهوم فعلی آن بستگی ندارد . دیکتاتوری جمهوری رم باستان با آمدن ژولیوس سزار که خود را دیکتاتوری ابدی معرفی کرد ٬ به پایان رسید و دیکتاتور معنای جدیدی به خود گرفت . معنای امروزی خود را ! نهاد نظامی و ... که تفاوت های بنیادین با آنچه دیدگاه ِ مارکس بود ٬ دارد . نهاد رم باستان مشروعیت خود را از قانون اساسی می گرفت و در مدت زمان محدودی امکان اجرایی داشت ٬ اما نهادهاى حكومت نظامى در دوره هاى بحران يك رژيم بر پایه ی سرکوب اعمال قدرت می کنند . در پی شکست انقلاب کمون پاریس مباحث مربوط به ديكتاتورى پرولتاريا بسیار جدی شد . نیندیشیدن چاره ی درست حفظ انقلاب و آزاد گذاشتن ضد انقلاب ها و از بین نبردن ماشين دولت شکست انقلاب را همراه آورد . در انقلاب فرانسه ژيروندنهاعلاقمند بودند كه ديكتاتورى كنوانسيون ملى و يا ديكتاتورى كمون پاريس ( دمكراتيك ترين بيان جنبش هاى توده اى از پايين) را مورد انكار قرار دهند و در همان زمان عبارت ديكتاتورى پرولتاريا به شكل سازمان سياسى نوينى به نام توطئه براى برابرى توسط بابوف در دنباله شكست انقلاب تشكيل شد و با نشر كتابى در همين زمينه توسط بونارتى سياست هاى ژاكوبنى - كمونيستى سازمان تشريح شد كه تا چند دهه محور پايه اى آموزشهاى بلانكيست ها شد ، بونارتى از استفاده عبارت ديكتاتورى واهمه داشت و به همين خاطر عبارت حكومت انقلابى را جايگزين آن كرد و معتقد بود كه حكومت انقلابى، ديكتاتورى يك گروه كوچك از انقلابيون است كه وظيفه دارند انقلاب را تا زمان گذر از گزندها حفظ كنند ، اما آنها توضيح نميدادند كه اين مدت چقدر خواهد بود و از سوى ديگر گروه كوچك انقلابى بر چه اساسى انتخاب ميگردند و بعدها ماركس طى مقاله مفصلى در بررسى انقلاب كمون به اين نكته اشاره كرد كه تنها توده هاى مردم و از پايين قادر خواهد بود ديكتاتورى خود را براى حفظ دستاوردهاى انقلاب اعمال كنند و منظور ديكتاتورى يك طبقه بود نه گروهى كه خود را نماينده آن طبقه ميدانند، بلانكيست ها بحث ديكتاتورى پاريس را مطرح كردند كه در آن به خاطر عدم حمايت دهقانان و پيشه وران از انقلاب معتقد بودند بايستى اين ديكتاتوى بر شهرستانها اعمال شود ، همانگونه كه شاهديم مفهوم ديكتاتورى از نظر بلانكيستها حكومت نظامى و دوره بحران را داشت در حالى كه از نقطه نظر ماركسيستى حاكميت پرولتاري بمثابه عالى ترين شكل دمكراسى معرفى گرديده بود. انقلابات بنا بر ماهيت خود دوره هاى اداره بحران و قدرت اضطرارى هستند كه در آنها قوانين بر هم ريخته و ديگر هيچ كس حتى ضد انقلابيون هم اعتبارى براى قانون قائل نيستند . كه اين رخداد در انقلاب فرانسه بوضوح مشاهده شد و اعمال ديكتاتورى كاويناك سر آغاز جديدى را در اين مبحث رغم زد كه چگونه ميتوان از انقلاب محافظت كرد ؟ دامنه اين بحت در تمام طيف هاى سياسى از راست تا چپ گسترده شد ، لويى بلان كه در آنزمان رهبر سوسسيال دمكراتها بود و رهبرى جناح چپ دولت موقت را در دست داشت اعتقاد داشت كه تا زمانى كه مصلحت انقلاب اقتضا ميكند مراجعه به آراى عمومى ضرورتى نخواهد داشت .در همان زمان ماركس به عنوان ويراستار نشريه طيف چپ آلمانى نوشت " ايجاد هر دولت موقت پس از انقلاب نياز به ديكتاتورى، آنهم ديكتاتورى پر انرژى دارد ، ما از همان آغاز كار با بكار نبردن ديكتاتورى و بدون در هم شكستن و از ميان بردن فورى بقاياى موسسات كهن ، به كمپهاوزن ها باج داديم (م.آ. ماركس و انگلس، انگليسى جلد 7. ص 430) . در اينجا ديكتاتورى پرولتاريا مد نظر نبود زيرا هدف ماركس در آن مقطع حاكميت طبقه كارگر نبود ، بلكه بقدرت رسيدن بورژوا ليبرال بود كه به وظيفه تاريخى خود مبنى بر ريشه كن كردن بقاياى فئوداليسم و تاسيس يك جامعه دمكراتيك بورژوايى عمل كرده تا پرولتاريا بتواند جنبش و مبارزه طبقاتى خود را براى پيروزى احتمالى تكامل بخشد اما بخش بزرگى از بورژوازى آلمان از اجراى اين سناريو سرباز زد و به مثابه تكيه گاهى بر عليه پرولتاريا تبديل شدند . همانطور كه در مانيفست كمونيست هم آمده ، طبقه حاكم همواره از شبح انقلابات كمونيستى برخود ميلرزند كه اين ترس و اضطراب بيش از هر چيزى روى ادبيات بكار گرفته از سوى آنان تاثير می گذاشت ، در آن زمان صحبت از ديكتاتورى و يا فوق استبداد به شيوه دايمى نويسندگان بورژوايى تبديل شده بود و تلاش داشتند كه مفهوم ديكتاتورى پرولتاريا را معادل دوران وحشت زاى ارسطو و افلاطونى قرار دهند . بورژوازى همواره پنهان می كرد كه دمكراسى بورژوايى چيزى جز نوعى از ديكتاتورى طبقه ستمگر نيست و ترس از بوجود آمدن شرايطى كه در آن بتوان اكثريت عظيم جامعه كه نقش اصلى در توليد را دارند بر سرنوشت خود تحت حاكميت پرولتاريا باشند به خود ميلرزيده و سعى بر تحريف واژه ديكتاتورى پرولتاريا می نمودند كه اين تلاش توانست بخشهايى از گرايشات چپ را هم با خود همراه كند تا جايى كه مدعى گردند كه عبارت ديكتاتورى پرولتاريا ماركسيستى نبوده ، درست در اوایل سال 1848 بود كه ماركس به اين نتيجه رسيد كه پرولتاريا براى ساخت جامعه كمونيستى قبل از هر چيز بايد قدرت سياسى را تسخير كند كه اين جمله نقش كليدى و اساسى را در انديشه هاى ماركس بازى كرد . بطوريكه واژه هاى متعددى كه معناى يكسانى را دارا بودند در ادبيات او پديدار گشتند مثل تسخير قدرت سياسى ٬ حاكميت پرولتاريا و در شرايطى مشخص ديكتاتورى پرولتاريا . سلطه مطلق سياسى طبقه كارگر چنان در انديشه هاى او ريشه دواند تا بصورت بخشى از مانيفست كمونيست درآمد كه اينطور بيان شده : هدف بيواسطه كمونيستها همانند همه احزاب پرولترى مبدل كردن پرولتاريا به يك طبقه ، سرنگونى سلطه بورژوازى و كسب قدرت سياسى توسط طبقه كارگر است . ماركس دقيقا از همان شيوه اى كه از سلطه پرولتاريا براى دولت كارگرى استفاده كرده از عبارت ديكتاتورى پرولتاريا هم در دوره هاى مختلفى استفاده كرده است . عبارت ديكتاتورى پرولتاريا توسط ماركس بيشتر در نامه ها آورده شده و تا جايى كه اسناد آن در دست است به آنها اشاره اى می كنم : در اولين فصل كتاب جنگ طبقاتى در فرانسه ماركس اشاره می كند كه در جريان انقلاب فرانسه شعار شجاعانه زير پديدار شد : سرنگونى بورژوازى ! ديكتاتورى طبقه كارگر ! درجايى ديگر از همان كتاب : پرولتاريا هنوز نمی توانست از طريق تكامل بقيه طبقات ، ديكتاتورى انقلابى را بدست آورد . (م.آ. انگليسى. جلد 10 . 77) ماركس در كتاب جنگ طبقاتى در فرانسه تلاش داشت كه در مقابل سوسياليسم صورتى بلانكى موضع گيرى كند و مفهوم انقلاب كمونيستى را بر بسترى از درك حاكميت طبقه كارگر ارائه دهد كه سوسياليسم خود را اينگونه توضيح می دهد : اين سوسياليسم عبارت است از اعلام تداوم انقلاب، ديكتاتورى طبقاتى پرولتاريا همچون نقطه گذار ضرورى به امحاى طبقاتى بطور كلى ... .( همانجا) لازم به توضيح است كه مفهوم ديكتاتورى همواره همان ديكتاتورى طبقاتى مد نظر ماركس است . در آوريل سال 1850 بار ديگر عبارت ديكتاتورى پرولتاريا در مقابل ما ظاهر می شود . در آن زمان ماركس و دوستانش اتحاديه كمونيستى را تشكيل داده بودند و در لندن دوران تبعيد را می گذراندند و در تلاش ائتلاف با ديگر گروه هاى انقلابى آندوران بودند اما تفكر قالب بر اكثر آن گروه ها نظريات چپ چارتيستها بود ، در همان زمان سندى از سوى ماركس بعنوان سند پيشنهادى براى ائتلاف ارائه شد كه اولين ماده آن اينگونه بود : هدف انجمن عبارت است از براندازى طبقات ممتاز، اعمال ديكتاتورى پرولترها بر اين طبقات ، حفظ تداوم انقلاب تا تحقق كمونيست . ( دوتوكويل.رژيم كهن و انقلاب فرانسه. 167) ماركس با استفاده صريح اين واژه نشان ميداد كه در مقابل شبه انقلابيون شيوه ديگرى هم براى انقلابى بودن وجود دارد و آن شيوه ماركس بود . در سال 1851 ويد ماير كه سردبير نشريه اى چپ در آلمان بود به آمريكا گريخت و در آنجا مقاله اى به نام ديكتاتورى پرولتاريا منتشر كرد كه موجب يكسرى مكاتبات ميان او و ماركس گرديد كه ماركس در توضيحى خطاب به ويد ماير نامه اى حاوى اين مطالب نوشت : كار جديد من اينست كه 1) نشان داده ام كه وجود طبقات با مرحله تاريخى معينى از تكامل توليدى بستگى دارد 2) كه مبارزه طبقاتى ضرورتا به ديكتاتورى پرولتاريا مى انجامد 3) كه اين ديكتاتورى خود فقط عبارتست از گذار به امحاى طبقات و به جامعه اى بى طبقه ( نامه ماركس به ويد ماير، 5 مارس 1852 ، م.آ. انگليسى ، جلد 7 ، 430) . پس از آن در جريان انترناسيونال اول ماركس چندين بار از عبارت ديكتاتورى طبقه كارگ در مقابله با نظرات بلانكى و چارتيستها استفاده كرده است . پس از مرگ ماركس اين واژه براى 8 سال مورد استفاده قرار نگرفت تا انگلس بر سر بررسى كتاب نقد برنامه گوتا در يك سرى نامه هايى به دوستان خود در تشريح ماترياليسم تاريخى بار ديگر از اين عبارت استفاده كرد ، در يكى از اين نامه ها خطاب به دوستى می گويد : به هجدهم برومر نگاه كن ، اگر قدرت سياسى فاقد قدرت اقتصادى است ، پس چرا ما براى ديكتاتورى سياسى پرولتاريا مبارزه مي كنيم ؟ " ( نامه به اشميت ، 27 اكتبر ، ص 189 ). انگلس در زمانى كه بروى چاپ جديد كتاب جنگ داخلى در فرانسه كار مي كرد تحليلى را به نگارش درآورد كه در آن خطاب به جريانات سوسيال دمكراسى اينگونه نوشت : بسيار خوب ! آقايان مي خواهيد بدانيد ديكتاتورى پرولتاريا مشابه چيست ؟به كمون پاريس نگاه كنيد ، اين ديكتاتورى پرولتاريا است . ( مقدمه انگلس بر كتاب مبارزه طبقاتى در فرانسه) . باز هم در مجادله با گرايشات سوسيال دمكراسى انگلس اينگونه مي گويد : اگر قرار است تحولى صورت بگيرد اين است كه حزب ما و طبقه كارگر تنها تحت شكل يك جمهورى دمكراتيك ميتواند به قدرت برسد ، اين همانطور كه انقلاب كبير فرانسه نشان داد حتى شكل ويژه ديكتاتورى پرولتارياست. ( انگلس، نقد به برنامه ارفورت ) . در آخرين سالهاى عمر انگلس بار ديگر در يك سرى نامه نگاريها با پلخانف جوان مباحث مربوط به " ديكتاتورى پرولتاريا " توسط انگلس تشريح شد كه بيشتر يصورت نقل قول از او در اسناد مختلف جمع آورى شده كه چند سال بعد حزب سوسيال دمكرات كارگرى روسيه اولين سازمان سوسياليستى در جهان بود كه اصطلاح ديكتاتورى پرولتاريا را رسما وارد اساسنامه خود كرد .

فرنوش رضایی: دیالکتیک مبارزه

برای زنده موندن باید از خط کشی عابر پیاده عبور کنی .... تو می ایستی با قیافه حق به جانب می گی من از اتوبان رد میشم.... !چه جوریه جواز رد شدن از وسط اتوبان رو داری؟ چه طوریه بدون مزاحمت های نگهبان خیابان از چراغ قرمز عبور می کنی؟ بدون اجازه؟ هه ه ه بخندیم بخندیم...... تا کی تا کجا؟ واسه چی؟ می میری. روزی می میری. اینو بدون بفهم. نفروش این بدن سگ مصبو این فکر دست نخورده ی مملو از تجاوزو.. هر روز به جایی می رسی که از اول باید شروع کنی. بدون من یا تو این وضع ادامه داره! بشین ! پاشو! بشین!پاشو! بشین! دیگه پا نشو! همین. مصرف می کنی، هرز میری، در یک آن! چه لذتی داره وقتی می دونی نباید انجام بدی و انجام میدی؟ جایی میان تمامی مالکیت های خدا. جایی برای نفس نکشیدن. آره بدون و اینو بدون خفه شدن بهتر از دست و پا زدن زیر تریلی کثافاتیه که ازش گه بیرون می ریزه... نه نه تو و نه هیچ کسی نمی تونه بایسته و بگه من می تونم و فقط من می تونم از اتوبان شخصیه خودم رد شم! اتوبانی که دیگه مال خودت نیست.. ماشینی که دیگه به تو نگاه نمی کنه. خشمی که تو دست های خودت به همه منتقل می شه. نه این بازی نیست...می تونی از این دیوار مثل دیوید کاپر فیلد بگذری؟ می تونی؟ ببین فقط کافیه به متافیزیک و بقاء روح و ماء بعدالطبیعه اعتقاد داشته باشی! نگاه کن: ببین درویش ها رو ببین که چه جوری از مالکشون می خوان از رودخونه ها عبورشون بده! می بینی؟ نه نه! این جا جایی که من ایستادم نه جایی برای موندنه و نه جایی برای رفتن. دلبستگی های کوچکی من را از فرروفتن باز می دارد.. چه دنیای زیبایی با این همه چراغ و گل و مغازه .. پالتو های جدید. چکمه های بلند. کلاه های رنگارنگ! وای که چقدر همه اینا با یه چادر سیاه قشنگ می شه. :) نه نه عزیز این مردن نیست . این عزلت نیست. این تفکره. این تکامله. این رشده. این جای پُریه که با پریدن میان اتوبان و له شدنش خالی بودنش نمایان می شه. بشین! پاشو! بشین! نه تو نه تو مجوز داری بیاستی!}وقتی بعد از مرگ لنین دست نوشته های فلسفی اش کشف شد، مخالفان ایدئولوژیک اون که از لنین تنها به عنوان یک تئو رسین نام برده بودند، اعلام میکند که : "با این همه لنین جسارت نداشت علنا بگوید که برخی از مهم ترین نوشته های فلسفی خود را در سال 1908 به عنوان مطالبی بیهوده دور ریخته است"" در حالیکه تراژدی در جای دیگری اتفاق می افتاد در زمان انقلاب روسیه که بسیار بی باکانه صورت گرفت برای لنین صورت دیگری داشت او آن را عقب ماندگی فرهنگی نامید.بنابر این کشش به سمت مرحله بندی خوانش ایجاد شد. با این همه لنین همچنان حتی در اوج قحطی به مطالعه ی آثار هگلی ادامه داد.محال است وظیفه ای را که او برای سردبیران ارگان فلسفی جدید، زیر پرچم مارکسیسم، مقرر داشته بود کوچک جلوه داد.::"" 1- مطالعه ی نظام مند دیالکتیک هگلی از دیدگاه ماتریالیستی یعنی دیالکتیکی که مارکس عملا در سرمایه و آثار تاریخ و سیاسی اش به کار برد 2- مبنا قرار دادن روش مارکس در کاربرد دیالکتیک هگلی ... 3- تمامی سردبیران ونویسندگان مجله ی زیر پرچم مارکسیسم باید یک نوع انجمن دوستداران ماتریالیست دیالکتیک هگلی باشند."""همه ی اینها زمانیکه بیشترین فعالیت ذهنی اش را داشت درکنار فعالیت انقلابی او روی داد، زمانیکه همگان تصور این را داشتند که لنین تئوریسین باقی می ما ند! او ذکر می کند:"" همگان توجه داشته باشید که دستگاه مبارزاتی که ما اکنون متعلق به خود می دانیم، در حقیقت هنوز با ما بیگانه هست و هنوز رنگ و بوی بورژوازی و تزاری در خود دارد. .....!""" جالب اینجاست که لنین در برابر تمامی تهمت های وراده از طرف منتقدانش از جمله پلخانف با عملی دیگر شکاف فکری میان خود و آنان را کاملا به اثبات رسانید. او به جوانان شوری توصیه کرد که" تمام آثاری را که پلخانف در مورد فلسفه نوشته است مطالعه کنند! "} به نقل از کتاب فلسفه و انقلابتاریخ در کنار تکامل خود به روشنی در جریان تکامل ماست.

در هر لحظه با اصل دیالکتیکی "دگرگونی به ضد" در دنبال کردن خود تکاملی سوژه به جای رشد "عینی" تدریجی،به این می رسیم که مافقط به نفی اول رسیده ایم . جایی که با دنبال کردن این دیالکتیک ناگزیر به نفی دوم هم خواهیم شد:"هگل"...

و این گونه است که ما دائما نفی می کنیم و نفی می شویم. این لزوم پیشرفت است. در راهی ثابت ماندن و تقلا کردن نشانه ای برای بزرگی و اقتدار نیست! وقتی خود را نفی نکنی کسی هست که نفی ات کند!نه . من نه از نفی شدن می ترسم و نه از نفی کردن دیگری از خودم. این درجا زدن نیست دوستم. این تنها یک دیالکتیک رفتاری دیگری ست که تو با جوازی که در دستانت داری نمی توانی تائیدش کنی. این متن تنها در برابر آینه قرار می گیرد. جایی که بتوان فهمید، شناخت و نفی کرد. نفی مسیر اول ابتدای مسیر دیگری است. شاد باشیم که فیلسوفان ما جرئت دگرگونی و نفی خودرا دارند، که این اثبات کننده ی فیلسوف است. نه اینکه تنها در حرکات دایره ای رو شده بچرخند! ساده نباشید که این نرفتن نیست... بلکه شدن هگلی است، این روی دیگر نگاه دیالکتیکی به مبارزه است

سعید آقام علی: مناسبات حاکم بر کارگاههای تولیدی


تهران به عنوان یکی از بزرگترین کلان شهرهای جهان قشر عظیمی از کارگاه داران را در خود جای داده است . آیا باید این را دلیل بر ناقص بودن شکل سرمایه داری در ایران دانست.یا این که باید مانند وابستگان مکتب ساختاری – کارکردی جوامع را نه به چند طبقه ی اصلی بلکه به اقشار متعدد شغلی تقسیم کرد؟شکل گیری طبقه ی پولوتاریا( رنجبران) با انحلال بخش عظیمی از طبقه متوسط (پیشوران) رابطه مستقیم دارد. روابط حاکم بر مناسبات کالایی و پولی پیشه وران چیست؟ 1-کارفرمای پیشه ور به شکلی نسبی (با واسطه ای کم) ارتباط نزدیک با مصرف کنندگان دارد.واز این رو ارزش کارخویش را به شکلی کامل یا متناسب با نیازهای اقتصادی خویش در یافت می نماید .از ان روارزش اضافی بدان معنا که حاصل کار اضافی وارزان باشد شکل نمی گیرد. 2- کارگر پیشه ور با کارفرمای خود رابطه ی استاد شاگردی دارد . کارگر پیشه ور در طی دوران کارگری در واقع آموزش می بیند برای روزگاری که قرار است کارگاهی دایر کند و حکم کارفرما را پیدا کند . کارگر پیشه ور دارای استقلال نسبی است چرا که تغییر شاگرد برای استاد خوشایند نیست . در واقع تربیت شاگرد تازه ساده نیست و هزینه ی گزافی را بر استاد تحمیل خواهد کرد. از این رو استاد با ید رضایت شاگرد را در نظر داشته باشد.تهران به عنوان یکی از بزرگترین کلان شهرهای جهان قشر عظیمی از کارگاه داران را در خود جای داده است . آیا باید این را دلیل بر ناقص بودن شکل سرمایه داری در ایران دانست.یا این که باید مانند وابستگان مکتب ساختاری – کارکردی جوامع را نه به چند طبقه ی اصلی بلکه به اقشار متعدد شغلی تقسیم کنیم. (( در این متن سعی میکنم مناسباتی را که بر کارگاههای کنونی حکمفرماست بیان کنم. اما آنچه در این مناسبات دچار تحول شده دریک پروسه زمانی اتفاق افتاده است .توالی زمانی این تغییرات بدون ذکر قید زمان بیان خواهد شد.)) تغییر مناسبات در عرضه ی کالا توان پخش را تا حد زیادی از کارفرمای پیشه ور گرفت.در این زمان است که دلالان یا بنگاه داران ( من از لغت بنک دار که در زبان کوچه استفاده میشود بهره خواهم گرفت) نقش پخش کننده را در ابعاد وسیع به عهده گرفتند . این بنک داران وضیفه ی پخش یک نوع کالا را به عهد دارند( بنک دار کفش) با شکل گیری بنک داری امکان خرید سریع و متنوع برای فروشگاهها ایجاد شد .این نوع عرضه تا حد زیادی باعث ازبین رفتن ضرورت تجمع کارگاهها در یک راسته ی بازار یا بازارچه شد. بدین ترتیب کارگاه داران بخشی از استقلال خویش را از دست دادند ودچار اختلالاتی در درآمد شدند . بدین گونه بخشی از آنان داوطلبانه یا به حکم ضرورت ملک خود را به همان بنک داران واگذار کردند ودر جای در اطراف بازار با هزینه کمتر کارگاه وسیع تری دایر کردند . بنک داران در یک رشد اقتصادی زود هنگام امکان این را یافتند تا بین کارگاهها و عرضه کنند گان مواد اولیه نقش واسطه را بازی کنند . در طی همین پروسه بنک داران بهترین شرایط را پیدا کردند تا عرضه ی ماشین آلات مربوط به صنف خود را در دست بگیرند . در پی رشد روز افزون صنعت و تکامل ماشین آلات کارگاه دار مجبور است ابزار تولید جدید را که باعث رشد تولید وبهبود کیفیت و احتمالا به انگاره اینان باعث افزایش درآمد خواهد شد را از بنک داران تهیه کنند . این گونه است که بنک داران در طی یک مدت زمان نه چندان طولانی تسلط خود را بر یک صنف تولیدی تکمیل کردند. تقریبا نسبت بنک داران به کارگاه ها دراین دوران یک به صد است . کارفرمای پیشه ور یک باره تمام استقلال خویش را از دست رفته می بیند. ملک خود را که دسترسی خوبی داشت از دست داده است . ابزار تولید ش از انحصار خارج گشته و ماندگاری ندارد . علاوه براین برای ترمیم وبه روز سازی ابزار تولید به غیر خود وابسته است. در طی از دست دادن امکان عرضه مستقیم تا حد زیادی استقلال خویش را در قیمت گذاری نیز از دست داده است. حالا قیمت کار را بنک دار مشخص می کند . در واقع ارزش مواد اولیه با احتساب سود بنک دار از دایره ی قیمت گذاری خارج می شود . در این مرحله از مناسبات اصطلاح کار مزدی کردن مفهوم پیدا می کند.در واقع کارفرما موظف می شود هنگام قیمت گذاری مقدار کار انجام شده را محاسبه کند و بنک دار این مقدار را می پردازد. یعنی حالا بنک دار دیگر صاحب کارخانه ایست با 500 کارگر(( این رقم با نسبت یک به صد بین بنک دار و کارگاه ها با احتساب هر کارگاه با پنج کارگر تقریب زده می شود)) این کارخانه ها بی هیچ هزینه جانبی در سطح شهر برای بنک دار شکل می گیرد کارخانه های حقیقی که در یک نظام مندی مخفی مشغول به تولید هستند . کارگران این کارخانه ها هیچ گونه حقی برای خود متصور نیستند ( بیمه و مزایای حداقلی برای این کارگران چیزی شبیه به یک رویا ست ) بنک دار در برابر این کارگران هیچ مسئولیتی ندارد . کارگران این کارخانه ها از آنجا که منفک از یک دیگر مشغول به کار هستند از هیچ گونه قدرت اعتصاب یا اعتراض بر خوردار نیستند . کوچک ترین نوسانات بازار در زندگی این کارگران تاثیرات آنی دارد بی این که امنیتنی حداقلی برایشان در نظر گرفته شده باشد . اما تا اینجا هنوز فشار اصلی یا خلع سلاح نهایی اتفاق نیفتاده است این اتفاق زمانی می افتد که کارگران حرفه ای گشته قصد ایجاد کارگاه می کنند از آنجایی که اینان از هیچ پشتوانه ی مالی و اعتباری برخوردار نیستند به شدت به بنک دار وابسته می شوند و تعیین مزد کار را به بنک دار وا گذار می کنند . کارگر کارفرما گشته شروع به انجام کار اضافی می کند تا مزد بیشتری ببرد . این تعیین مزد , کارفرما یان پیشین را نیز تبدیل به کارگرانی می کند که مزدشان از سوی بنک داران تعیین می شود در پی گسترش این مناسبات قدرت بنک داران به نسبت پیشین پنج برابر میشود . اینک بنک دار با داشتن کارخانه ای با بیش از 2500 کارگر( تصاعدی بودن این آمار در نظر گرفته نشده است) امکان این را می یابد تا سهام عمده ی کارخانجات بزرگ را که مواد اولیه تولید می کنند را بدست بگیرد . یا وارد کردن ابزارالات و مواد خام را نیز به دست می گیرد .این بنگاه اقتصادی که دراین رشد اقتصادی تبدیل به یک کلان سرمایه دار گشته( نسبت درآمد این بنگاه با یک کارگر چندین هزار برابر است) در حاکمیت نیز نقش پیدا می کند و تضمینی می شود برای ادامه پیدا کردن این مناسبات( قوانین کار جمهوری اسلامی کاملا با این مناسبات منطبق است) . این چنین است که کارخانه داران بزرگی چون ایران خودرو و ایساکو و... به جای اینکه متناسب با تولیداتشان در صدد گسترش کارخانه هایشان باشند از این فرصت ایده ال استفاده کرده وبا برقراری ارتباط با کارگاه های خرد کارخانه ی خود را به شکلی مخفی گسترش می دهند. این جریان برای شناسایی نشانه های فراوانی دارد اما یکی از مشخص ترین این نشانه ها منطبق بودن این سبک تولید با تولید کارخانه ای ست . تولید کارخانه ای یک دست و اتیکت دار است و به شکل گسترده پخش می شود . در ایران بسیاری از صنایع از جمله صنعت پوشاک , کیف , چوب, کفش, شیشه, لوازم یدکی , و... در سیطره ی این مناسبات قرار دارند . وظیفه ی جنبش چپ در چنین شرایطی شناسایی آماری این کارگران و ایجاد یک اتحاد در بین اینان می باشد به گمانم نمی شود انتظار شکل گیری یک حرکت خود به خودی بین این سطح از کارگران داشت اگر چه ممکن است یک آگاهی طبقاتی بین اینان وجود داشته باشد اما با شرایطی که یاد آور شدم پذیرفتن مسئولیت سازمان دهی این کارگران بدون شک به گردن احزاب چپ خواهد بود. اگر ما نخواهیم جان بکنیم و اگر در غالب یک حزب انقلابی فعالیت نکنیم هیچ معجزه ای اتفاق نمی افتد .
http://enghelab17.blogfa.com/